به سوی تو رهسپاریم بی بال ... وای از بالهای گمشده ام ای وای
برای یافتن راه مسیر طولانی را آمده ام
بارقه هایی از دور میبینم و نمایی از دریا را
نجوایی درونم فریاد میکشد ، سراب است دلخوش نباش
در آنسوی جاده افرادی را می بینم که با بذله گویی و شر و شور مشغول گام نهادن در مسیر هستند گویی غم و اندوهی ندارند که اینگونه می خندند ، گویی راه را شناخته اند که بی پروا و بی توجه به سراب ها و چاله چوله های مسیر جلو میروند .
در اینطرف جاده و در نزدیکی خودم افرادی دیگر هستند ، چهره های خسته و به نظر افسرده ای دارند نگاهشان برق عجیبی دارد ، از من جلوتر رفته اند اما گاه به گاه به پشت سرشان نگاه میکنند .
کولبارم به شدت سنگین و سنگین تر می شود !! نمیدانم از خستگی من است یا چیزی در آن است که در حال رشد است ، به هر حال مقداری از محتویاتش را خالی کردم بلکه سبکتر شود ...
پشت سرم گروهی دیگر هستند با صدای بلند چیزی میخوانند اما چهره های بشاش و مطمئنی دارند گویی اصلا خسته نیستند ، صدایشان تحکم و جلای غریبی دارد .. پر از آرامش هستند و بی پروایی ....
برای لحظه ای می ایستم و با تمام وجودم فریاد میکشم اما صدایی برون نمی آید ..گویی تارهای صوتی ام از کار افتاده اند ، کمی خم می شوم و دستانم را بر روی زانو هایم می گذارم و با تحکم بیشتری فریاد می کشم اما باز هم هیچ صدایی نمی آید ، گویی لال شده ام ...
نا امیدانه بلند می شوم و به عقب خیره می شوم کسی در آن گروه به من اشاره می کند که به جلو نگاه بکنم و من عاجزانه به جلو خیره می شوم ...آه خدایا.. چه می بینم آن واقعا دریاست ؟ سراب نیست ؟!!
باورم نمی شود !!
وای دریا ...
این چه دلتنگی است که آسمان را از صبح تا کنون نمکین ساخته !!
او را چه شده که اینگونه اشکهایش را بر شانه های زمین میریزد و زمین صبورانه به ضجه های غریب آسمان گوش سپرده و با سکوتش با او همدردی میکند...
گنجشکان در لانه هایشان آرام نشسته اند و گاه به گاه ناله ای سر میدهند ..گویی انها هم میدانند راز اشکهای بی امان آسمان را و شاید ناله های کوچک و غریبشان تصدیقی عمیق بر این دلگرفتگی باشد.
آسمان اندکی آرام شد و سکوتی دنج حاکم گشت......
براستی چه شده؟؟
شاید اشکهای بی امان آسمان حکایت از افسوسی دیرینه باشد، شاید از بار امانتی باشد که روزی بر شانه های او سنگینی کرده و پس زده بود .
و شاید این اشکها و ناله ی گنجشکان و غربت زمین همه بر نالایقی اشرفی صحه میگذارد که روزگاری امانتی را چون پر کاهی حمل کرد و تا به امروز هم معنای سنگینی اش را در نیافت...و از ان زمان و پس از ان غفلت بارها و بارها آسمان ضجه سر داد و زمین به لرزه افتاد و زمان با عبور تندری اش بر اشرف نالایق سیلی زد و او هم چنان بی خبر به ناکجا میرود......
شنیده ام کسی می آید ، کسی می آید که بر این اشکها و این ضجه ها و این هیاهو گواه روشنی دهد
کسی می آید تا عشق را معنا کند...تا آسمان تاج سرش و زمین مرکب اش شوند و گنجشکان به صف ایستاده تا راز سر به مهر شده ی ازلی را بازگو کند..
آسمان باز هم شروع به باریدن کرد...
جمعه - ۸۶/۱۰/۲۱- اهواز
الهی !
گر کسی تو را به جستن یافت ، من به گریختن یافتم.
گر کسی تو را به ذکر کردن یافت ، من تو را به فراموش کردن یافتم.
گر کسی تو را به طلب یافت ، من خود طلب از تو یافتم.
الهی !
اول تو بودی و اخر هم تویی!
همه تویی و بس ،
باقی هوس.
الهی!
ان روز کجا یابم ، که تو مرا بودی؟
و من نبودم.
تا باز به ان روز رسم میان اتش و دودم.
اگر به دو گیتی ان روز یابم من برسودم.
ور بود تو ، خود را دریابم ، به نبود تو خود خوشنودم.
خدایا!
تو را که داند ، تو را تو دانی تو ، تو را نداند کس ، تو را تو دانی بس.
الهی!
اگر زاریم ، در تو زاریدن خوش است !
ورنالیم ، بر تو نالیدنمان در خو است.
الهی !
از خاک چه اید ، مگر خطا!
و از علت چه زاید ف مگر جفا!
و از کریم چه اید ، جز وفا !
الهی!
باز امدیم با دو دست تهی!
چه باشد اگر مرهمی بر خستگان نهی!
اکنون که بر گرفتی ، بمگذار!
ملکا !
یاد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افکند.
درخت شادی رویانید و میوه ازادی داد
این همه شادی از تو بهره ماست.
چون تو مولا که راست؟
و چون تو دوست کجاست؟

پ.ن : چندکلامی دلنشین و رسا از مناجات نامه و الهی نامه خواجه عبدالله انصاری پیشکش به دلهای همیشه بیدار
