به قول شاعر محمد علی بهمنی :
گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را
یک بارتوهم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکنداین مسئله ها را...
تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی
آن که می پنداشتم باید هوا باشد
و یا حتی گمان می کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد
تو هم با من نبودی
.
تو هم از ما نبودی
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من ٬ چنان هم سفره ی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
.
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو باید
مثل هر عاشق
رها باشد ...
تو هم از ما نبودی یار
ای آوار
ای سیل مصیبت بار ...
پ.ن: باز هم پاییز و گوش سپردن به ترانه های فرهاد!
همه دست همدیگه رو گرفتیم توی دریا ایستادیم..به عقب نگاه میکنم با ساحل فاصله زیادی نداریم! منتظریم..منتظر عبور یه موج بزرگ از ما! همه نگاهشون به سمت دریاست و پر از هیجان و شوق و شور..یکی از ما فریاد میکشه..« اومد! »..همه سکوت میکنند اما بعد میخندند و میگن نه هنوزم وقتش نشده..وقتی که یه موج بزرگ اومد باید سریع از روش بپریم اونوقت موج ما را بغل میکنه و با خودش آرام میبره!....
باز هم سرمو به عقب برمیگردونم اینبار با فریاد یکی دیگر از ما به خودم میام..به رو به رو خیره میشم...موج بزرگی از دور به سرعت به ما نزدیک میشه..ترس و اضطراب شدید بر من چیره میشه..موج نزدیکتر میشه و ضربان قلبم تند تر میشه..اگه نتونم از روی موج بپرم اونوقت وسط اش گیر می افتم و شاید خفه بشم..موج نزدیکتر میشه و دستهامون به هم دیگه قفل شده...میخوام دستمو رها کنم اما نمیشه...
آه خدایا..من می ترسم..اما چرا اینها نمی ترسن؟!
...!
وقتی که داور کارت قرمز رو بهم نشون داد آنقدر خطایی که کردم فاحش بود که بی هیچ اعتراضی زمین را ترک کردم و به سمت نیمکت رفتم اما برخلاف تصورم دیدم که اونجا هم نمیتونم بشینم و به من اشاره کردند که حق تماشای بازی از روی نیمکت رو هم ندارم!!
سرمو انداختم زیر و به سمت رختکن راهمو کج کردم!
وقتی که رسیدم برخلاف تصورم دیدم که اکثر بازیکنها توی رختکن هستند! یه عده از اونها مشغول بذله گویی و خندیدن و شادی بودند! یه عده هم داشتند وسایلشونو جمع می کردند و یه عده هم با چهره های غمزده و سکوتی تلخ آرام گوشه ای نشسته بودند .
یکی از بازیکنها چشمش به من افتاد با صدای بلند گفت: تو هم اخراج شدی؟!
تا اومدم چیزی بگم بازیکن دیگری با پوزخند گفت: مگه هنوز کسی توی زمین مونده؟!!
چشم هایت را که به من میدوزی..حس تازه ای از اعماق قلبم پر می کشد!
شبیه آه..شبیه سادگی بی تعبیر یک رویا!
تو مرا ساده دوست داری و من در آغوش نمادهای تو جان میدهم!
تو هستی و من فریب خورده و وامانده و تنها به دنبال کسی مانند تو!!!
چه آسان فراموشم شدی و چه آسان تو را فروختم!
باورهای قلب و ذهنم را به باد می سپارم و به یاد تو بار دیگر به زیر باران اشک می ریزم!
روزی که کولبارم را بستم و گستاخانه نجوای وداع سردادم..سرم را به آغوش کشیدی و نفهمیدم!
و امروز باز هم با دستان تهی و قلب خالی و ذهن خواب آلوده ام صدایم میکنی!
صدایم کن..صدای تو خوب است!
مرا به خانه ات راه میدهی؟!
تبلیغات
