یادش بخیر روزهایی که دلت میگرفت تکه ای کاغذ و قلمی لای انگشتانت میتوانست همه ی سنگینی بغضت را تهی سازد

و گاهی نجوایی ، آهی و اشکی میتوانست تو را به مبدا آرامش برساند..

کاش پنجره ها کم نمی آمد وقتی چشمها در حسرت دیدارند و کاش تنهایی رفیق همیشگی چشمهای غم دیده نبود.

کاش صدا هنوز هم طنینی پایدار داشت در جایی که فریادها لازمند...

کاش امید واژه کمیابی نبود در جایی که قلبها به او دلخوشند !! کاش نا امیدی چتر گستاخش را میبست تا باز هم رنگ و جلایی از امید بر ما بتابد.

کاش فصل مرگ پروانه ها نبود !

کاش ای کاشها وجود نداشتند !