تبلیغات
آنسوی بی سو آنسوی بی سو
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

کودک من چشمان کوچکت را آهسته ببند اینجا جایی برای نگریستن تو نیست .

می دانم که چندی بیشتر نیست که چشمان زیبایت را گشودی تا به وسعت نگاه بلندت زیبایی ها را بنگری اما مجبور شدی همگام با دیگران یک شاهد باشی ، شاهدی برای نگریستن پایمال شدن مالکیتها .

کودک من ، در آغوشم آرام گیر بگذار تن سردت را بار دیگر به آغوش بگیرم شاید دستان سردت کمی گرم شوند .

اکنون آهسته بخواب دستان تو کوچکتر از آنند که سنگی پرتاب کنند...

کاش آغوشم سنگر امنی برایت می شد وقتی بمبهای بی شرم بر سرت می ریختند ، کاش این ابر سیاه به جای فسفر سوزنده و کشنده برایت باران می آورد بارانی که ناامنی ها را بشوید ، بی شرمی ها را ، جنایتها را...، آنگاه میتوانستیم سربلند و امن به دیدن آسمان برویم آسمانی که شب ها برایمان با ستاره ها چراغانی شود نه با بمب و موشک و توپ و تیر ، آنگاه دستان کوچکت را می گرفتم و با ستاره ها برایت طرحهای زیبا می کشیدم.

کودک نازم ، اکنون آهسته به دل خاک میسپرمت می دانم که گرمای وجودم هم نمیتواند سردی دستانت را برطرف سازد ..مرا ببخش که آغوشم نتوانست در برابر بمبها حمایتت کند .

اکنون به پرواز در آ، تو برای همیشه آزاد شده ای پس جاده ی آزادی را به سمت عشق برو به جایی که دیگر سراسر گل و محبت و عشق باشد ، به جایی که دیگر آسمانش سیاه نباشد ، بلکه آسمانش جایی باشد برای پرتاب بادبادکهای زیبا باشد ..به جایی برو که خبر از جنگ و خونریزی نباشد.

به آزادی بپیوند..کودکم میدانم که گناهت فقط بی گناهی است.

 

 پ ن : تقدیم به همه ی مادران و کودکان معصوم و بی گناه غزه

میدانم که نوشتن حمایتی برایشان نمیشود وآزادی به آنها نمیبخشد اما شاید سیلی محکمی شود برای کسانیکه بی شرمانه از این جنایات حمایت میکنند.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 بهمن 1387 توسط آنسوی بی سو | نظرات ()