کودک من چشمان کوچکت را آهسته ببند اینجا جایی برای نگریستن تو نیست .

می دانم که چندی بیشتر نیست که چشمان زیبایت را گشودی تا به وسعت نگاه بلندت زیبایی ها را بنگری اما مجبور شدی همگام با دیگران یک شاهد باشی ، شاهدی برای نگریستن پایمال شدن مالکیتها .

کودک من ، در آغوشم آرام گیر بگذار تن سردت را بار دیگر به آغوش بگیرم شاید دستان سردت کمی گرم شوند .

اکنون آهسته بخواب دستان تو کوچکتر از آنند که سنگی پرتاب کنند...

کاش آغوشم سنگر امنی برایت می شد وقتی بمبهای بی شرم بر سرت می ریختند ، کاش این ابر سیاه به جای فسفر سوزنده و کشنده برایت باران می آورد بارانی که ناامنی ها را بشوید ، بی شرمی ها را ، جنایتها را...، آنگاه میتوانستیم سربلند و امن به دیدن آسمان برویم آسمانی که شب ها برایمان با ستاره ها چراغانی شود نه با بمب و موشک و توپ و تیر ، آنگاه دستان کوچکت را می گرفتم و با ستاره ها برایت طرحهای زیبا می کشیدم.

کودک نازم ، اکنون آهسته به دل خاک میسپرمت می دانم که گرمای وجودم هم نمیتواند سردی دستانت را برطرف سازد ..مرا ببخش که آغوشم نتوانست در برابر بمبها حمایتت کند .

اکنون به پرواز در آ، تو برای همیشه آزاد شده ای پس جاده ی آزادی را به سمت عشق برو به جایی که دیگر سراسر گل و محبت و عشق باشد ، به جایی که دیگر آسمانش سیاه نباشد ، بلکه آسمانش جایی باشد برای پرتاب بادبادکهای زیبا باشد ..به جایی برو که خبر از جنگ و خونریزی نباشد.

به آزادی بپیوند..کودکم میدانم که گناهت فقط بی گناهی است.

 

 پ ن : تقدیم به همه ی مادران و کودکان معصوم و بی گناه غزه

میدانم که نوشتن حمایتی برایشان نمیشود وآزادی به آنها نمیبخشد اما شاید سیلی محکمی شود برای کسانیکه بی شرمانه از این جنایات حمایت میکنند.