تبلیغات
آنسوی بی سو آنسوی بی سو
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

برای یافتن راه مسیر طولانی را آمده ام

بارقه هایی از دور میبینم  و نمایی از دریا را

                                                       نجوایی درونم فریاد میکشد ، سراب است دلخوش نباش

در آنسوی جاده افرادی را می بینم که با بذله گویی و شر و شور مشغول گام نهادن در مسیر هستند گویی غم و اندوهی ندارند که اینگونه می خندند ، گویی راه را شناخته اند که بی پروا و بی توجه به سراب ها و چاله چوله های مسیر جلو میروند .

در اینطرف جاده و در نزدیکی خودم افرادی دیگر هستند ، چهره های خسته و به نظر افسرده ای دارند  نگاهشان برق عجیبی دارد ، از من جلوتر رفته اند اما گاه به گاه به پشت سرشان نگاه میکنند .

کولبارم به شدت سنگین و سنگین تر می شود !! نمیدانم از خستگی من است یا چیزی در آن است که در حال رشد است ، به هر حال مقداری از محتویاتش را خالی کردم بلکه سبکتر شود ...

پشت سرم گروهی دیگر هستند با صدای بلند چیزی میخوانند اما چهره های بشاش و مطمئنی دارند گویی اصلا خسته نیستند ، صدایشان تحکم و جلای غریبی دارد .. پر از آرامش هستند و بی پروایی ....

برای لحظه ای می ایستم و با تمام وجودم فریاد میکشم اما صدایی برون نمی آید ..گویی تارهای صوتی ام از کار افتاده اند ، کمی خم می شوم و دستانم را بر روی زانو هایم می گذارم و با تحکم بیشتری فریاد می کشم اما باز هم هیچ صدایی نمی آید ، گویی لال شده ام ...

نا امیدانه بلند می شوم و به عقب خیره می شوم کسی در آن گروه به من اشاره می کند که به جلو نگاه بکنم و من عاجزانه به جلو خیره می شوم ...آه خدایا.. چه می بینم آن واقعا دریاست ؟ سراب نیست ؟!!

باورم نمی شود !!

وای دریا ...                                             

                                                                    

                               

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 شهریور 1387 توسط آنسوی بی سو | نظرات ()