تبلیغات
آنسوی بی سو آنسوی بی سو
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

این چه دلتنگی است که آسمان را از صبح تا کنون نمکین ساخته !!

او را چه شده که اینگونه اشکهایش را بر شانه های زمین میریزد و زمین صبورانه به ضجه های غریب آسمان گوش سپرده و با سکوتش با او همدردی میکند...

گنجشکان در لانه هایشان آرام نشسته اند و گاه به گاه ناله ای سر میدهند ..گویی انها هم میدانند راز اشکهای بی امان آسمان را و شاید ناله های کوچک و غریبشان تصدیقی عمیق بر این دلگرفتگی باشد.

آسمان اندکی آرام شد و سکوتی دنج حاکم گشت......

براستی چه شده؟؟

شاید اشکهای بی امان آسمان حکایت از افسوسی دیرینه باشد، شاید از بار امانتی باشد که روزی بر شانه های او سنگینی کرده و پس زده بود .

و شاید این اشکها و ناله ی گنجشکان و غربت زمین همه بر نالایقی اشرفی صحه میگذارد که روزگاری امانتی را چون پر کاهی حمل کرد و تا به امروز هم معنای سنگینی اش را در نیافت...و از ان زمان و پس از ان غفلت بارها و بارها آسمان ضجه سر داد و زمین به لرزه افتاد و زمان با عبور تندری اش بر اشرف نالایق سیلی زد و او هم چنان بی خبر به ناکجا میرود......

شنیده ام کسی می آید ، کسی می آید که بر این اشکها و این ضجه ها و این هیاهو گواه روشنی دهد

کسی می آید تا عشق را معنا کند...تا آسمان تاج سرش و زمین مرکب اش شوند و گنجشکان به صف ایستاده تا راز سر به مهر شده ی ازلی را بازگو کند..

آسمان باز هم شروع به باریدن کرد...

جمعه - ۸۶/۱۰/۲۱- اهواز

 

 

 

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 بهمن 1386 توسط آنسوی بی سو | نظرات ()