یادمه...خوب یادمه وقتی تو کوچه پس کوچه های سرگشتگی نا امید و خسته به کنار دریا اومدم و ازش خواستم که منم به آسمون برسونه.. دستی به شانه ام خورد..دستی به گرمی مظهر محبت و به بزرگی معنای رفاقت و یه دل بزرگ و دریایی ..
دریا اروم بود اما آسمون نم نم میبارید مثل دل بارونی من اما دل دریایی اون مثل دریا اروم بود..من و اسمون میباریدیم و اون و دریا اروم بودن..اما گرم و نورانی بودن ...بعد از اونهم بارها و بارها دریا طوفانی شد اما دل دریایی اون همیشه اروم بود...همیشه
از ارامش چشمانش منم اروم شدم و دیگه با ابرها هم نوا نشدم جون گرمای حضورش و کلام شادی افرینش به من دنیا دنیا شادی و ارامش میداد و ریسمانی که بعدا فهمیدم رفاقت نام داشت بین دل بارونی من و دل دریای اون محکم میشد و همین اسمون دل منو اروم نگه داشته بود..تا اینکه ابرهای اسمون دلم کم کم محو شدن و رنگ پرمعنای ابی سرسرای دلمو گرفت.
روزها گذشتن و جز چشمان افتابیش و لبخند ملکوتیش و شادی من هیچ نمایی از دریا و اسمون نبود.
خوش خیال بودم..خوش خیال بودم که فکر میکردم همیشه .....
زمستان رسید ..زمستانی سرد و غیر قابل تحمل و ابرهای تیره و تار سرسرای اسمون رو فرا گرفت و خیلی زود دریا طوفانی شد خیال کردم یه طوفان ساده است مثل طوفانهای دیگه اما باورم نمیشد که این طوفان ویرانگر دریای اروم دل ربانی اونو هم طوفانی کنه..برام عجیب بود که میدیدم دلش اونقدر طوفانی شده ..ابرها دست بردار نبودن و این طوفان برای ویرانگری پافشاری میکرد ..
یادمه..خوب یادمه وقتی روی شنهای کف ساحل رد پاهاشو گرفتمو بهش رسیدم که کنار دریای طوفانی و مواج ایستاده بود دستی به شانه اش زدم اما افسوس که دست من به گرمی دست اون نبود و وجود من هیچ ارامشی به طوفان دریاش نداد ..شرمنده شدم شرمنده از اینکه چرا هیچ خورشیدی نورشو به دست من نتابونده بود و هیچ گرمی به من نبخشیده بود که حالا این گرما رو در سرمای زمستون به اون میدادم..اون دستشو که مثل یخ سرد بود به دست من زد اما نگاهش به هجوم موجهای خشمگین دریا بود.
اروم اروم رد پاهامو گرفتمو دور شدم غافل از اینکه اونهم اروم اروم دور شده بود خیلی دور.
از ارامش چشمانش منم اروم شدم و دیگه با ابرها هم نوا نشدم جون گرمای حضورش و کلام شادی افرینش به من دنیا دنیا شادی و ارامش میداد و ریسمانی که بعدا فهمیدم رفاقت نام داشت بین دل بارونی من و دل دریای اون محکم میشد و همین اسمون دل منو اروم نگه داشته بود..تا اینکه ابرهای اسمون دلم کم کم محو شدن و رنگ پرمعنای ابی سرسرای دلمو گرفت.
روزها گذشتن و جز چشمان افتابیش و لبخند ملکوتیش و شادی من هیچ نمایی از دریا و اسمون نبود.
خوش خیال بودم..خوش خیال بودم که فکر میکردم همیشه .....
زمستان رسید ..زمستانی سرد و غیر قابل تحمل و ابرهای تیره و تار سرسرای اسمون رو فرا گرفت و خیلی زود دریا طوفانی شد خیال کردم یه طوفان ساده است مثل طوفانهای دیگه اما باورم نمیشد که این طوفان ویرانگر دریای اروم دل ربانی اونو هم طوفانی کنه..برام عجیب بود که میدیدم دلش اونقدر طوفانی شده ..ابرها دست بردار نبودن و این طوفان برای ویرانگری پافشاری میکرد ..
یادمه..خوب یادمه وقتی روی شنهای کف ساحل رد پاهاشو گرفتمو بهش رسیدم که کنار دریای طوفانی و مواج ایستاده بود دستی به شانه اش زدم اما افسوس که دست من به گرمی دست اون نبود و وجود من هیچ ارامشی به طوفان دریاش نداد ..شرمنده شدم شرمنده از اینکه چرا هیچ خورشیدی نورشو به دست من نتابونده بود و هیچ گرمی به من نبخشیده بود که حالا این گرما رو در سرمای زمستون به اون میدادم..اون دستشو که مثل یخ سرد بود به دست من زد اما نگاهش به هجوم موجهای خشمگین دریا بود.
اروم اروم رد پاهامو گرفتمو دور شدم غافل از اینکه اونهم اروم اروم دور شده بود خیلی دور.
خوش خیال بودم..خوش خیال بودم که فکر میکردم همیشه .....
زمستان رسید ..زمستانی سرد و غیر قابل تحمل و ابرهای تیره و تار سرسرای اسمون رو فرا گرفت و خیلی زود دریا طوفانی شد خیال کردم یه طوفان ساده است مثل طوفانهای دیگه اما باورم نمیشد که این طوفان ویرانگر دریای اروم دل ربانی اونو هم طوفانی کنه..برام عجیب بود که میدیدم دلش اونقدر طوفانی شده ..ابرها دست بردار نبودن و این طوفان برای ویرانگری پافشاری میکرد ..
یادمه..خوب یادمه وقتی روی شنهای کف ساحل رد پاهاشو گرفتمو بهش رسیدم که کنار دریای طوفانی و مواج ایستاده بود دستی به شانه اش زدم اما افسوس که دست من به گرمی دست اون نبود و وجود من هیچ ارامشی به طوفان دریاش نداد ..شرمنده شدم شرمنده از اینکه چرا هیچ خورشیدی نورشو به دست من نتابونده بود و هیچ گرمی به من نبخشیده بود که حالا این گرما رو در سرمای زمستون به اون میدادم..اون دستشو که مثل یخ سرد بود به دست من زد اما نگاهش به هجوم موجهای خشمگین دریا بود.
اروم اروم رد پاهامو گرفتمو دور شدم غافل از اینکه اونهم اروم اروم دور شده بود خیلی دور.
یادمه..خوب یادمه وقتی روی شنهای کف ساحل رد پاهاشو گرفتمو بهش رسیدم که کنار دریای طوفانی و مواج ایستاده بود دستی به شانه اش زدم اما افسوس که دست من به گرمی دست اون نبود و وجود من هیچ ارامشی به طوفان دریاش نداد ..شرمنده شدم شرمنده از اینکه چرا هیچ خورشیدی نورشو به دست من نتابونده بود و هیچ گرمی به من نبخشیده بود که حالا این گرما رو در سرمای زمستون به اون میدادم..اون دستشو که مثل یخ سرد بود به دست من زد اما نگاهش به هجوم موجهای خشمگین دریا بود.
اروم اروم رد پاهامو گرفتمو دور شدم غافل از اینکه اونهم اروم اروم دور شده بود خیلی دور.
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 مهر 1386 توسط آنسوی بی سو
| نظرات ()
تبلیغات 