به سوی تو رهسپاریم بی بال ... وای از بالهای گمشده ام ای وای
دلم گرفته بود..از هیاهوی روزگار..از نمایش غریب و تکراری آدمکها
از جنجال خونین دنیاها..از سکوت ظلمانی عدالتها...
از رنگ خاکستری که دیربازی است به چشمانم ناامیدی ساطع کرده
از سیاهی که در بطن سپیدی ها پنهان شده..از ظلمی که در برخی مهربانیها مخفی شده
از اشکی که در لبخند ها کیمیا شده.از بدی که در خوبی ها نهفته شده
از قلم ناتوان و خیانتکارم که تمام حرفهای دلم را بر روی کاغذ حک نکرده
و این بود که تصمیم گرفتم به مرگ سلامی دوباره گویم.و این سلامی متفاوت بود
و چه لذت بخش بود وقتیکه تمام اینها را با مرگ نابود سازی و چه آزادی مسرت بخشی است
که دیگر به هیچ چیز نیندیشی..آه..به هیچ چیز و از غم طرح دیگری برای قلبت بسازی که دیگر
با نگریستن به آن آرامش را بازیابی.
از وقتی که مرده ام احساس بهتری به زندگی دارم دیگر نمایش آدمکها برایم ارزش نگریستن هم ندارد
دیگر نارفیقان هم مرا نمی رنجانند چون این من هستم که جور دیگری به آنها می نگرم
دیگر رنگ خاکستری اطراف ناامیدم نمیکند چون من امید را یافته ام
و دیگر دنیا غریب و پر هیاهو نیست چون من زیبایی را یافته ام
و دیگر هرچه میخواهد بشود..بشود؛ چون من دیگر مرده ام!.