حال و هوای عجیبیه این اخر تابستونی ، عجیب بوی پاییز میاد انگار پاییز تمام نور و بو و دل انگیزیشو از همین حالا به اخرهای تابستون القا کرده.از همون حال و هواها که ادم دلش میخواد بارون بباره و اونوقت بره زیر بارون و نفس سردی از عمق وجود بکشه و بعد هم بزنه زیرآواز از همون آوازهای باحال و بارونی ، همون آوازهایی که پر از خاطره است خاطره هایی با رنگ طلایی پاییز و با حس نمناک بارون..اونوقته که طراوت و نشاط یه بار دیگه به سروقت قلب غبار گرفته و مغموم میاد و اصلا هم نمیفهمی چطوری قطره های بارون تو رو تازه ات میکنن ...
بعدشم که هوس نوشتن میاد سراغ ادم اونوقته که یه صفحه ی سفید و یه قلم میگیری تو دستت و وجودتو میسپاری به قلم و کاغذ و فقط با نگاهت نوشته های برامده از قلبت را نظاره میکنی.
اینروزها دیگه خورشید هم ملایم تر میتابه و به زردی برگ درختا جلا و برق عجیبی میده تازه اگه کمی دقت کنی لبخند طلایی خود خورشید هم میتونی ببینی ، اسمون ما فقط پرهای ملایمی از ابر رو کم داره که گوشه های آبیشو بپوشونه و اونوقته که موقع غروباسمون مثل یه قاب عکس بزرگی میشه که فقط و فقط دلت میخواد سرتو بالا بگیری تو چشمای اسمون زل بزنی و بعد هم به یاد نقاشش میافتی..همونی که اینهمه زیبایی رو یکجا نقاشی کرده
بعد هم سرتو پایینتر میاری نزدیک نزدیک خاک همونی که الفت دیرینه ای باهاش داریم پیشونیتو به خاک میسپاری و تازه یادت میاد که چقدر دلتنگش بودی ، چقدر دلت میخواست که حسش کنی ..این حس و نه میتونی به زبون بیاری نه حتی به قلمت بسپاری که برات مکتوبش کنه.فقط با سکوتت سعی میکنی قلبتو اروم کنی تا حضورشو حس کنی ..سخته خیلی اما شدنیه..اونوقته که میفهمی چه لذتی داره حقیقی بودن مثل خاک بودن..پاک و خالص وبی ادعا بودن..بیریا و لایق بندگی و عشق..همون عشق ازلی و ابدیش..