به سوی تو رهسپاریم بی بال ... وای از بالهای گمشده ام ای وای
و من در سکوت ظالمانة تنهایی هایم به دنبال چراغ می گردم! چراغی که اندکی نور بدهد به حجم تاریک شدة ذهنم...اندکی..
وقتی خورشید را نبینم در این غار سرتاسر تاریک و بی روزن چه کنم؟
ابلهانه در آسمان پرخورشید به دنبال نور می گشتم که چشمانم را بستند و به غار آوردند. اکنون چشمانم باز است اما هنوز هم چیزی دیده نمی شود... همه جا تاریک است!
چگونه در سکوت و تنهایی به تاریکی پناه ببرم؟!
جُرم من چه بود که اینچنین مجازاتم کردند؟ به غار انفرادی همیشگی تبعید شده ام..باید به دنبال نور بگردم! باید به دنبال ردی از خورشید در غار سرتاسر تاریک بگردم، باید به یاد بیاورم چه شد! چگونه شد و چرا آمدم، باید به یاد بیاورم که نور هم وجود دارد...باید در این همیشة تاریک به یاد نور باشم، به یاد روزهایی که خورشید بود، باشم.
باید بتوانم به خاطر بیاورم که تلالواش چگونه آتش به جانم می کشید و گرم می شدم، باید در این سرمای طاقت فرسا و تاریکی محض بتوانم به یاد گرما و نور خورشید زنده بمانم!!!
کاش روزی که چشمانم را بستند و به غار آوردند به جای اینهمه بایدی که در ذهنم کاشتند فقط یکبار می گفتند چگونه در غار تاریک و سرد به یاد خورشید بمانم؟ چگونه سردم نشود؟! چگونه از تاریکی نترسم؟!!!
جُرم من چه بود که جزایش زندگی بی خورشید بود!!
چه کسی گفت که در عالم بالاست بهشت!
هر کجا بخت خوش افتاد
همانجاست بهشت.
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد!
همه دنیاست بهشت!
شاعر : « هُمای »
میدونم! حسو حالی رو که داری با همه وجودم میفهمم..اولش شبیه یه ضربه میمونه که به سرت میخوره.مدتی گیج میشی ولی باز هم اصرار داری که همه چیز رو مثل قبل ببینی و میبینی!
باز هم یه ضربه به سرت میخوره، دلت میخواد فریاد بکشی..دلت میخواد همش دروغ باشه..خواب باشه..کابوس باشه اما واقعی تر از اونچه فکرشو بکنی هست و تو حیران میشی..عصبی میشی..به ایندر و اوندر میزنی ..گریه میکنی..اما تازه میفهمی که یه عمر خواب بودی..یه عمر واسه خودت طرحهای بچگونه و قشنگ و پاک کشیدی یه عمر دنیا رو قشنگ دیدی ..آدمها رو بزرگ دیدی و مهربون و...، یه عمر به ایمانت افتخار کردی و به اعتقاد مردمت فخر فروختی..یه عمر تظاهرهای زیبا رو به چشم اعتقاد دیدی و باورشون کردی..نمی تونی باور کنی که همش دروغه! نمیتونی باور کنی که همش ادعاست..شعار! نمیدونی که تو بزرگ شدی یا دنیا کوچیک شده! نمیفهمی تو اشتباه می کردی یا آخرالزمان رسیده!
پس بخند...به شعارهای خوبی و پاکی..بخند به بیلبوردهای بزرگی که از انسانیت برات میگن..بخند به رقص نامردی ها..بخند به بی اعتقادیها..بخند به تحریفها..به خود بزرگ بینی ها..بخند به ادعاها..به تیرگی ها و زشتی ها..بخند به دنیای مسخره ای که با چشمت میبینی..بخند به تیغی که اعتقاداتتو پاره پاره میکنه..بخند به خوشی های دروغین..به اعتقادات کاذب..بخند به دنیایی که توش خوب بودن گناه محض! و بد بودن افتخار و بزرگی میاره..بخند به نظمش..به لایه های غیر قابل نفوذش..بخند به پروازی که هیچ وقت یاد نمیگیری..بخند به تقوای شنیدنی..به ایمان گفتنی..
و حالا دوست من بخند به تردیدهات..به ضربه هایی که قراره از این به بعد بیشتر به سرت بخوره و گیجت کنه! بخند و دیگه نپرس بهشت چیه..جهنم چیه؟ به همشون بخند..
بخند به دنیای خنده دارمون..بخند..
پ.ن: تقدیم به دوست خوبم (حاج خانم)
صداش غم عجیبی داشت! انگار از یه جایی دلش پر بود..حرفاش پر از ابهام بود اما برای مصاحبت بد کسی رو انتخاب کرده بود..می گفت وقتی دلش میگیره و دنیا براش سیاه میشه هیچکسی مثل من نمیتونه آرومش کنه..منم می خندیدم و میگفتم واسه اینه که من دنیا را شبیه خودت میبینم!
اونروز حرفهاش فرق کرده بود..دچار ابهام شده بود..می گفت: اگه همه اش دروغ باشه چی؟ گفتم: چی دروغ باشه..
گفت: دنیا رو میگم اگه همش یه سرکاری باشه نمیدونم مثلا یه بازی باشه چی؟
گفتم: خب این که فکر کردن نداره خودش صدبار توی قرآن گفته که لهو و لعبه!
گفت: نه...منظورم فراتر از این حرفاست..مثلا اگه آیه ها و اینهمه پیامبر و خلاصه همه چیز برای برقراری نظم و انظباط بین مردم باشه چی؟ پس بهشت و جهنم چیه؟؟؟
سوالش منو کمی لرزوند اما با خونسردی گفتم: بی خیال تو که حاج خانمی چرا این حرف و میزنی؟
گفت: از همین می سوزم از مکه ای که رفتم!
بازم همون سوال توی ذهنم می پیچید که توی مکه چه بلایی سرش اومده آخه برخلاف بقیه که از مکه تعریف می کنن و کلی حرف برای گفتن دارن اون هیچ وقت هیچی تعریف نکرد! فقط ساکت بود و ساکت!
گفتم: حالا چی شده؟ چرا این فکر و میکنی؟ چرا گیر دادی به خدا ؟ گیر جدید؟؟
گفت: شوخی نکن حالم خرابه!
گفتم: من فقط یه چیز رو میدونم که خدا دانای همه چیز هست و همه چیز را بر یه حکمتی آفریده..الکی و شوخی نیست..
یکهو یاد کتاب روی ماه خداوند رو ببوس افتادم جایی که دکتر با خودش زمزمه می کرد خدا هست؟
مدتی هر دو سکوت کردیم و بعد گفت: ملحد نشم خوبه..!
گفتم: این فکرها همش از بیکاریه دعا کن یه کار خوب گیرت بیاد تا مشغول بشی وقتی مشغول شدی این فکرا دیگه فرصتی برای بروز ندارن..
خنده تلخی کرد که فهمیدم نصیحتم شبیه هزاران نصیحت کننده دیگه بوده و اون انتظارشو نداشت.
گامهایت را با شوق برندار وقتی در کوچة اشتباهی راه می روی! نگذار اندر مخیله ات امیدهای دور از دسترس جای گیرد، نگاهت را بر خانه هایی که نمی شناسی مهربانانه ندوز! سرت را بالا نگیر و لبخندهای آشنا نزن..اینجا کوچة آشنایی نیست..چیزی نپرس و بدنبال آشنایی نگرد اینجا هیچ کسی آشنا نیست!!
نه نه نایست! جایی برای توقف در کوچة اشتباهی نیست، برخیز و گام بردار باید بدنبال کوچة خودت بگردی!
شتاب کن! باید به خاطر بیاوری ..باید بتوانی پیدایش کنی...تو بارها و بارها آنجا بودی...
بدنبال چه میگردی؟ چرا اینگونه نگاهت را بر در و دیوار و سنگفرش اش می اندازی؟ تو که می دانی هیچ شباهتی به کوچة تو ندارد......
نگاهت را به غریبه ها ندوز! چه می جویی؟ کسانی که تو را نمیشناسند..چگونه میخواهی آدرس کوچه ات را از آنها بپرسی؟
شتاب کن! ابر نااهلی برای گریستن بر سرت می آید..صدای فریادهای بی امانش را نمی شنوی؟
در پی چه هستی؟ اینگونه آرام و خموش بر دیوار کوچة اشتباهی تکیه داده ای..! چه اصراری است که می خواهی کوچة اشتباهی را مانند کوچة خودت بپنداری؟
چگونه فراموش کرده ای؟ کوچة تو اینگونه نیست...شتاب کن! هنوز هم می شود بدنبال کوچة آشنا گشت...
برخیز و شتاب کن!
۳ خرداد سالروز آزادی خرمشهر است. و بسیاری از جملات اینچنین دیگری که فقط روی زبانها و بیلبوردهای تبلیغاتی و روزنامه ها جریان دارد..موضوعی که باعث گرمی بازار خبرنگاران و اخبارگویان و مجری های تلویزیونی و غیره است.
تلویزیون آهنگهای مربوط به دوران جنگ را پخش می کند و با غرور و فخر و آب و تاب از آزاد شدن خونین شهر می گوید.
اما براستی خونین شهر کجاست؟
سالها از آزادی اش گذشته و همچنان جای خون و خمپاره و توپ و تانک در کوچه کوچه اش به چشم می خورد! چه بسیاری از مردمش که همچنان با چهره های خسته و داغدیده در همان خانه های ویران شده زندگی میکنند..آب آشامیدنی شهر به شدت شور و غیر قابل شرب است..خیابانهایش با روزهای جنگ فرقی ندارد..همه جا اثر از ویرانی و بدبختی مردم است.
سالها از جنگ گذشت و به جز تیترهای خبری و قمپزهای سیاسی! هیچ کاری در حق شهر و مردمش صورت نگرفته و نخواهد گرفت.
خرمشهر با خون جوانان این مرز و بوم به خونین شهر تبدیل شد تا آزادی را دوباره باز یافت تا امروز بازارهای خبری و سیاسی کشورمان داغ شوند و تاریخ هجری شمسیمان در سوم خرداد خالی نماند و حرفی برای گفتن داشته باشد.
اگر اینهمه هزینه فقط ذره ای در حق خونین شهر می شد چه بسا خرمی سابقش را باز می یافت!
درست مثل فیلمها بود!
مرد عابر با گاری توی دستش وسط خیابان.. و بعد صدای ترمز ماشین ...مرد به هوا پرت شد و بعد به شدت به زمین کوبیده شد و گاری به سمت دیگر خیابان رفت. ماشین متوقف شده بود و پس از مدت کوتاهی راننده ماشین پیاده شد نگاه ناباورش را به ماشینهای پشتی اش انداخت و بعد آهسته به جلو رفت..مردی به روی زمین افتاده بود و لرزش خفیفی در بدنش دیده می شد.
ضربان قلبم شاید به صد هم رسیده بود و بهت و سکوت که در چهره من و همه مسافرانی که توی تاکسی بودند دیده میشد و راننده تاکسی ما که می تونست برخلاف همه ما، بر بهت اش غلبه کنه شروع به سخن گفتن از شدت تصادف و سرعت راننده کرد و شاید توی دلش هزار بار خدا رو شکر میکرد که از صحنه فقط 5 ثانیه عقب تر بود و تقدیر براش چیز دیگری رقم زده بود.
از تاکسی پیاده شدم ام پی تری ام رو توی گوشم گذاشتم تا جلوی اشکهایم رو بگیرد! تا شنیدن بتواند همدم بغض سنگینم شود..به قدم زدن مشغول شدم شاید اندکی از تصورات ذهنم کاسته شود! چه خیال خامی که صدها بار مکررا توی ذهنم صحنه تصادف بازخوانی میشد و من حیران بر سنگفرش خیابان ذل زده بودم .
ربع ساعت بعد آمبولانسی که آژیرش روشن نبود توی ترافیک گیر کرده بود و احتمالا داشت به سمت تصادف میرفت...نمیدانم شاید اگر راننده آمبولانس به جای چشم چرانی و ذل زدن به دخترانی که در صف اتوبوس مانده بودند به رانندگی اش می پرداخت و کمی نگران بود..شاید اگر به جای آمدن از وسط خیابانی که اینوقت روز همیشه شلوغ بود مانند راننده تاکسی هایی که همه شهر رو مثل آب خوردن بلدن از کوچه پس کوچه ها میرفت..شاید اگر کمی جدی تر بود و آژیر آمبولانس را روشن می کرد..شاید اگر دخترک مانتو قرمز با کفشهای پاشنه 10 سانتی اش به جای قر و قمیش وسط خیابان بر سرعت گامهایش می افزود.. شاید اگر هر کسی فقط به خودش فکر نمی کرد..آن مرد شانس زندگی دوباره را داشته باشد..!
و من تنها کاری که از دستم بر می آید این است « امّ یجیب المضطرّ اذا دعاه و یکشف السّوء »
دلم گرفته بود..از هیاهوی روزگار..از نمایش غریب و تکراری آدمکها
از جنجال خونین دنیاها..از سکوت ظلمانی عدالتها...
از رنگ خاکستری که دیربازی است به چشمانم ناامیدی ساطع کرده
از سیاهی که در بطن سپیدی ها پنهان شده..از ظلمی که در برخی مهربانیها مخفی شده
از اشکی که در لبخند ها کیمیا شده.از بدی که در خوبی ها نهفته شده
از قلم ناتوان و خیانتکارم که تمام حرفهای دلم را بر روی کاغذ حک نکرده
و این بود که تصمیم گرفتم به مرگ سلامی دوباره گویم.و این سلامی متفاوت بود
و چه لذت بخش بود وقتیکه تمام اینها را با مرگ نابود سازی و چه آزادی مسرت بخشی است
که دیگر به هیچ چیز نیندیشی..آه..به هیچ چیز و از غم طرح دیگری برای قلبت بسازی که دیگر
با نگریستن به آن آرامش را بازیابی.
از وقتی که مرده ام احساس بهتری به زندگی دارم دیگر نمایش آدمکها برایم ارزش نگریستن هم ندارد
دیگر نارفیقان هم مرا نمی رنجانند چون این من هستم که جور دیگری به آنها می نگرم
دیگر رنگ خاکستری اطراف ناامیدم نمیکند چون من امید را یافته ام
و دیگر دنیا غریب و پر هیاهو نیست چون من زیبایی را یافته ام
و دیگر هرچه میخواهد بشود..بشود؛ چون من دیگر مرده ام!.